Saturday, February 11, 2006

اولين بار

داستان هايي كه من براتون ميگم از 2 يا 3 سال قبل شروع شده بود . رابطه من با مامانم از همون سالها كه از بابام جدا شد شروع شد . البته ما تو خونه خيلي آزاد بوديم و مامانم كه خيلي راحت بود يعني خيلي شيطنت داشت .يه بار با يكي از دوست هاي بابام داشتن تو خيابان راه ميرفتند با ماشين كه ايست بازرسي اونا رو ميگيره ميبره منكرات و همين باعث شد بابام مامانمو طلاق بده. البته مامانم كه ميگفت به خاطر كار بابام داشته با دوست بابام ميرفته اما بابام قبول نميكنه .بعد از طلاق وضع ما بهتر شد . چون مامانم مهريه خودشو از بابام گرفت و ما با اون پول يه خونه تو سعادت آباد گرفتيم و كلي چيز ديگه . البته از جنبه هاي ديگه هم وضع ما تغيير كرد چون مامانم روز به روز از نظر ظاهري جيگر تر ميشد . طرز رفتارشم خيلي عوض شده بود . شب ها به بهانه تفريح با دوستاش دير ميومد خونه و بعضي شب ها هم به بهانه موندن خونه دوستاش اصلا خونه نميومد.
خلاصه من با مامان جونم خيلي حال ميكردم و رابطه ما خيلي نزديك شده بود و با هم بيرون ميرفتيم و فيلم صحنه دار ميديديم و ... يه شب يه فيلم از يكي از دوستام گرفته بودم و قرار شد شب ببينيم . فيلمش هاليوودي نبود . فكر كنم آلماني بود يا فرانسه خيلي هم مبتديانه ساخته بودن . فيلم پر صحنه بود ولي كير و كس نشون نميدادن فقط پستون . من و مامانم نشستيم فيلم رو ببينيم . داستان فيلم در مورد يك زن و شوهر بود كه طرفدار female exhibition بودند . يعني زنه خودشو تو جاهاي عمومي به معرض نمايش ميذاشت و مردها ميديدند و شوهره هم از دور ميديد و لذت ميبرد . بعضي صحنه هاي فيلم اينجوري بود مثلا زن و شوهره تو پارك راه ميرفتند بعد زنه ميشست رو صندلي و طوري ميشست كه شرتش معلوم بشه و مردهايي كه رد ميشدند اونو ميديدند و شوهره هم حال ميكرد يا زنه تو جاهاي شلوغ با يه دامن كوتاه ميرفت و كونشو طرف مردها قمبل ميكرد تا ببينن و شوهره هم از دور نگاه ميكرد. تو اوج فيلم بود كه منم بد جوري كيرم شق كرده بود و اصلا حواسم نبود كه از شلواركم زده بيرون ( اون موقع تابستان بود ) يه دفعه مامانم گفت : مثل اينكه خيلي از فيلمه خوشت اومده . من به خودم اومدم ديدم داره به كيرم نگاه ميكنه گفتم ببخشيد و رومو اون ور كردمو كيرمو درست كردم . فيلم كه تموم شد به مامانم گفتم عجب فيلم باحالي بود مامانمم گفت : آره قشنگ بود . من گفتم : يعني اينا واقعيت داره ( البته خودمو به ندونستن زدم ) مامانم گفت : آره گفتم : ولي تو ايران كه نميشه مامانم گفت : چرا ميشه گفتم : چه جوري آخه ؟ گفت : دوست داري ببيني؟ گفتم : آره از خدامه ولي كيو بايد ببينم . گفت : منو . من همين جوري موندم گفتم يعني چه جوري گفت تو به اونش كاري نداشته باش. فردا ميريم بيرون ميبيني . من اون شب اصلا نخوابيدم و منتظر فردا (پنجشنبه ) بودم كه ببينم مامانم ميخاد چي كار كنه .صبح كه بلند شدم قرار شد ساعت 8 شب بريم شهرك غرب . نزديك هاي غروب يواش يواش در حال آماده شدن شديم . مامانم كم كم داشت آماده ميشد . لاك ناخن دست و پاش رو زد و موهاشم درست كرد و صورتشم حسابي آرايش كرد طوري كه كم مونده بود آب من بياد . يه شلوار تنگ برمودا هم پوشيد كه يه ذره پايين زانوش بود . يه مانتو خيلي تنگ و كوتاه كه فقط تا خشتكش بود رو هم آورد و جالب ترين نكته اينجا بود كه زير مانتو فقط كرست پوشيد . كون و پستون مامانم از زير مانتو حسابي نمايان بود . مامانم گفت چطور شدم . گفتم : توپ . يه آژانس گرفتيم واسه پاساژ گلستان . تو ماشين مامانم روسريشو وا كرد كه موهاشودرست كنه نميدونيد راننده چه جوري نگاه ميكرد . پياده كه شديم مامانم گفت : خوشت اومد ؟ گفتم آره حال داد .در حال راه رفتنم مامانم كونشو تكون ميداد و خيلي از مردها و پسرها نگاه ميكردن . من كه داشتم از شق درد ميمردم . تو پاساژ رفتيم تو يه مغازه روسري فروشي . دو تا مرد بودن . مامانم هي روسري هارو انتخاب ميكرد و روسري خودشو در مياورد و اونارو ميذاشت سرش بعضي وقت ها هم كلي مكس ميكرد تا قشنگ ببينن . اين صحنه ها خيلي حال ميداد. بعد رفتيم بوف كه يه چيزي بخوريم مامانم طوري نشست كه كونش قمبل بزنه بيرون و پاشم انداخت رو پاش تا شلوارش بره بالا و پاهاي نازش ديده شه . همين طوري كه نشسته بوديم مامانم گفت : خوبه گفتم : بد نيست ولي زياد حال نميده. گفتم : يه كاره رديف تر كن گفت : باشه .
رفتيم طبقه دوم پاساژ يه مغازه خلوت كه يه پسره فروشنده بود . مامانم يه شلوار انتخاب كرد به يارو گفت بياره يارو گفت شماره كمرتون چنده مامانم گفت نميدونم اگه ميشه اندازه بگيريد . يارو مترشو آورد مامانم رفت جلو و يه هو مانتوشو داد بالا و كلي از شكمش معلوم شد چون زير مانتو هم چيري نپوشيده بود . فروشنده دهنش وا مونده بود و كلي به بهانه متر كردن شكم مامانمو دست مالي كرد من كه اونقدر حشري بودم ميخاستم همون جا جق بزنم .خلاصه چند بار ديگه هم تا آخر شب مامانم روسريشو درآورد و كارايه ديگه كرد و رفتيم خونه . تو خونه بهم گفت : خوش گذشت . گفتم آره كاشكي همه مامانا مثل تو بودن گفت : حالا كجاشو ديدي. من كه متوجه منظورش نشدم . خلاصه اين اولين حال دادن مامانم به من بود . تا داستان بعدي ...
نظر يادتون نره
Email:hot_maman@yahoo.com

Friday, February 10, 2006

معرفي

سلام :
خوانندگان عزيز من در اين وبلاگ ميخواهم از داستان هاي سكسي كه در مورد خانواده ام اتفاق افتاده براتون بگم . شما هم اگه داستاني داريد بفرستيد تا به اسم خودتون براتون تو وبلاگ بزارم .
معرفي خانواده ام :
خودم ( كامبيز) : 20 ساله دانشجوي دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب . نسبتا خوش تيپ هم هستم .
مامانم(مليحه ) :39 ساله . اونقدر به خودش ميرسه كه اگه كسي ما رو با هم ببينه فكر نميكنه مادر پسريم . البته اين به خودش رسيدن ها باعث شد تا 4 سال پيش بابام طلاقش بده .
الان هم من و مامانم با هم هستيم
مامانم اونقدر توپه كه هركي مي بينتش دوست داره بكنتش . از بقال و قصاب محل گرفته تا همسايه ها و دوستام . در ضمن اينو بگم كه ما تو سعادت آباد مي شينيم .
خلاصه من مي خام از كردن مامانمو داستان هاي سكسي كه با اون داشتم واستون بگم . فقط نظر يادتون نره
email : hot_maman@yahoo.com


سلام :
خوانندگان عزيز من در اين وبلاگ ميخواهم از داستان هاي سكسي كه در مورد خانواده ام اتفاق افتاده براتون بگم . شما هم اگه داستاني داريد بفرستيد تا به اسم خودتون براتون تو وبلاگ بزارم .
معرفي خانواده ام :
خودم ( كامبيز) : 20 ساله دانشجوي دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب . نسبتا خوش تيپ هم هستم .
مامانم(مليحه ) :39 ساله . اونقدر به خودش ميرسه كه اگه كسي ما رو با هم ببينه فكر نميكنه مادر پسريم . البته اين به خودش رسيدن ها باعث شد تا 4 سال پيش بابام طلاقش بده .
الان هم من و مامانم با هم هستيم
مامانم اونقدر توپه كه هركي مي بينتش دوست داره بكنتش . از بقال و قصاب محل گرفته تا همسايه ها و دوستام . در ضمن اينو بگم كه ما تو سعادت آباد مي شينيم .
خلاصه من مي خام از كردن مامانمو داستان هاي سكسي كه با اون داشتم واستون بگم . فقط نظر يادتون نره
email : hot_maman@yahoo.com


سلام :
خوانندگان عزيز من در اين وبلاگ ميخواهم از داستان هاي سكسي كه در مورد خانواده ام اتفاق افتاده براتون بگم . شما هم اگه داستاني داريد بفرستيد تا به اسم خودتون براتون تو وبلاگ بزارم .
معرفي خانواده ام :
خودم ( كامبيز) : 20 ساله دانشجوي دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب . نسبتا خوش تيپ هم هستم .
مامانم(مليحه ) :39 ساله . اونقدر به خودش ميرسه كه اگه كسي ما رو با هم ببينه فكر نميكنه مادر پسريم . البته اين به خودش رسيدن ها باعث شد تا 4 سال پيش بابام طلاقش بده .
الان هم من و مامانم با هم هستيم
مامانم اونقدر توپه كه هركي مي بينتش دوست داره بكنتش . از بقال و قصاب محل گرفته تا همسايه ها و دوستام . در ضمن اينو بگم كه ما تو سعادت آباد مي شينيم .
خلاصه من مي خام از كردن مامانمو داستان هاي سكسي كه با اون داشتم واستون بگم . فقط نظر يادتون نره
email : hot_maman@yahoo.com

Thursday, February 09, 2006

salam:

اين براي آزمايش است